|
نیلــــوفــــــرآبـــــــی راه عاشقی راه نفسگیریست ، اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید،
| ||
|
|
[ 6 آبان 90 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
فراموش می کنم فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد فراموش می کنم فراموش می کنم زندگی! دوست! تو.... همه چیز را فراموش می کنم من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم [ 1 خرداد 91 ] [ 08:28 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
[ 31 اردیبهشت 91 ] [ 12:08 بعد از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم و حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه .........ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام...! طبقه بندی: عاشقانه، [ 31 اردیبهشت 91 ] [ 08:52 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
ببخش اگه از من و تو یه عکس خوشگل کشیدم ببخش اگه رو کاغذم عکس دوتا دل کشیدم ببخش اگه تو قلب من جز تو کس دیگه نبود دوست داشتنت برای من یه اشتباه ساده بود وقتی که دیدمت برام یه حس تازه ای بودی کاشکی تو سرنوشت من یه عشق واقعی بودی دل بستم از رو سادگی، شدی همه دنیای من می بخشمت حالا که نیست پیش تو دیگه جای من نمی دونستم که می خوای ساده ازم دل بکنی ببخش که فکر کرده بودم فقط دیوونه ی منی نذاشتی هیچ بهونه ای واسه دوباره دیدنت گل هات و ور دار و برو دوست ندارم ببینمت [ 30 اردیبهشت 91 ] [ 06:21 بعد از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
دیدن عکسهایت، شنیدن
صدایت، تکرار خاطره هاست! و من از بی تابی و بی قراری دلم برایت بگویم. اما روزگار چنین نمی خواهد [ 30 اردیبهشت 91 ] [ 03:20 بعد از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
دوباره نامه ام برگشت خورد! مثل همیشه با مهر قرمز اداره پست «گیرنده شناسایی نشد» اما من باز هم از خواب هایم و شعرهای کودکیم و کودکی شعرهایم برایت خواهم نوشت برای تو! که تعبیر خواب ندیده ام هستی!!طبقه بندی: جملات عاشقانه، [ 28 اردیبهشت 91 ] [ 07:51 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
حرفام و باور کن بد جور گرفتارم هم بغض بارونم هر لحظه می بارم این بی قراری ها تقصیر چشماته ای که نمی بینی تو قلب من جاته حرفام و باور کن بی رنگ و بی نورم از حس پروازم یک آسمون دورم این خستگی هامو ای کاش که میدیدی من بی تو پژمردم اما نفهمیدی حرفامو باور کن حرفی بزن با من این حس دلگیر رو با یک نگاه بشکن این فاصله عشقو از یادت برده اسمم به دست تو انگاری خط خورده باور کنی یا نه درگیر تقدیرم یک روز از این روزها من بی تو میمیرم باور کنی یا نه درگیر تقدیرم یک روزازاین روزها من بی تو میمیرم من بی تو میمیرم طبقه بندی: عاشقانه، [ 26 اردیبهشت 91 ] [ 08:49 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
ایـن شـعرهـا را همـــین حــــــالا بـخوان وگـرنـه بعـــــدهـــــا ... بـاورت نمی شود ! هـنگـام سرودن ِ آن چـگونـه ... دیــوانه وار عـاشقـت بـوده ام !!! به کسی اعتمادکن که بتواند سه چیز رادرتوتشخیص دهد: اندوه پنهان شده درلبخندت را محبت نهان درعصبانیتت را معنای حقیقی سکوتت را….طبقه بندی: عاشقانه، [ 23 اردیبهشت 91 ] [ 06:46 بعد از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
مـــــــــن زخمــــــــهای بی نظیری به تــن دارم اما تــــ ـــــو مهــــربان تــــرینشان بودی ، عمیـــــق تــــرینشان ، عــــزیــــــــز تـــرینشان ! ... ... ... ... ... ... ... بعــد از تــــ ـــو آدم ها تنها خــــراش های کوچکی بودند بــر پوستـــــم که هیچ کـــــــدامشان به پای تـــــ ــــــو نــــــرسیــدند چنین بامهربانی خواندنت چیست؟ بدین نامهربانی راندنت چیست؟ بپرس از این دل دیوانه ی من که ای بیچاره ......،ماندنت چیست؟ طبقه بندی: عاشقانه، [ 23 اردیبهشت 91 ] [ 07:45 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
خدای من! خواندمت پاسخم گفتی از تو خواستم عطایم كردی به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی به تو تكیه كردم نجاتم دادی، به تو پناه آوردم حمایتم كردی خدایا! از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مكن از آستان مهرت نومیدان مساز آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مكشان از درگاه خویشت ما را مران خدای من! تو چقدر به من نزدیكی با این همه فاصلهای كه من از تو گرفتهام. تو این قدر دلسوز منی [ 19 اردیبهشت 91 ] [ 08:42 بعد از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
مردی باهوش برای حضار جوک تعریف کرد، حضار دیوانه وار خندیدند. بعد از چند لحظه... دوباره همون جوک رو تعریف کرد. عده کمی از حضار دوباره خندیدند. دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد . زمانی که دیگه هیچ یک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت: وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید؛ چطور برای یه مسئله بارها و بارها گریه می کنید؟ [ 19 اردیبهشت 91 ] [ 08:41 قبل از ظهر ] [ رویایی باتو بودن ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||